X
تبلیغات
رایتل

some one like me

.....هیچ مطلق

موقعی که آدم دلش می خواد همه چی دروغ باشه...

  خوابیدی بدون لالایی و قصه 

  بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه 

  دیگه کابوس زمستون نمی بینی 

  توی خواب گلهای حسرت نمی چینی 

  دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه 

  جای سیلی های باد روش نمی مونه 

  دیگه بیدار نمی شی با نگرونی 

  یا با تردید که بری یا که بمونی 

  رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی 

  قانون جنگلو زیر پا گذاشتی 

  اینجا قهرن سینه ها با مهربونی 

  تو، تو جنگل نمی تونستی بمونی 

  دلتو بردی با خود به جای دیگه 

  اونجا که خدا برات لالایی میگه 

  می دونم می بینمت یه روز دوباره 

  توی دنیایی که آدمک نداره  

 

وقتی که می اومدم نوشته هاتو می خوندم، احساس نزدیکی بهت می کردم. یه جورایی دوستت داشتم، اما این بار می بینم که نیستی. من لعنتی چه دیر فهمیدم که نبودن های تو این بار دلیل محکمی داره. الانم که نیستی دوستت دارم.می دونم که دیگه درد نمی کشی.  

رفتی...به همین سادگی رفتی... 

مبهوتم...مبهوت...محمد به همین سادگی رفت... 

این از اون موقع هایی که دلم می خواد همه چی دروغ باشه، اما... 

به خودم نگاه می کنم. به جایی که الان هستم و به مردن و خستگی که هردو با هم در وجودم رخنه کرده و انگار که ماندگار شده. به خودم نگاه می کنم و هنوز مبهوتم. 

 

محمد جان 

ممنونم که با مرگت زنده گی رو که داشتم، یه جور دیگه نشونم دادی. 

ممنونم به خاطر اون احساس خفقانی که از لحظه مرگت هنوز ترکم نکرده و می دونم که دیگه هیچ وقت ترکم نمی کنه. احساس خفقانی که مکمل احساس زنده بودنه، که بهت مرگ رو همیشه یادآوری می کنه و تو همیشه به یاد داری که باید تا می تونی زنده گی کنی و لذت ببری. 

 

پرنده ایی که مرد سایه روشن های زندگیم از قلبم بیرون کشید و بهم هدیه داد روی سینه ام بی قراری میکنه برای رفتن، برای آزادی 

می دونم که دیگه نمیشه متوقفش کرد 

سفر شروع شده 

دلم برات تنگ شده.

به خدا سلام ما رو برسون. 

روحت شاد.

 

پ.ن : وبلاگ محمد عزیز  http://hamrahan88.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 10:18 ب.ظ  توسط pinupgirl