X
تبلیغات
رایتل

some one like me

.....هیچ مطلق

اندوه خیابان

خیلی مهربونن، انگشتاتو می گم، آرومم می کنن سحر... 

غبار، اندوه، وقتی دلت پر می شود از تمام اینها 

وقتی هرچه فکر می کنی ، می بینی یادت نمی آید مال کدام خاطره است که این گونه پریشانت کرده، راه می روی ، روی آسفالت خیابان های همین شهر غریب که تنها خیابان و آسفالتش همدم تنهایی هایت بوده اند، نگاه به غبار خیابان ها، خیابان هایی که یکی آمده آسفالتشان را کنده،چنگ انداخته توی دلشان و رفته  

 

دل خیابان را چگونه می شود درست کرد؟  

 

وقتی ذهنت قفل می کند و پاسخی برای خیلی از سوال ها نداری. حتی نمی توانی دقیق بشوی و بفهمی این همه سوال چه مفهومی دارد!  

وقتی دلت خالی از احساس و پر از غبار شده. حالا چند تایی آمده اند و می خواهند آزمون بدهند تا شاید برای گردگیری دلت پذیرفته شوند.

اما چه فایده...

خیابان به جای ناخن های همان دستی که دلش را چنگ زده، خیره شده به دستانم و انگار می خواهد بگوید که این ناخن ها چه قدر شبیه به ناخن های دست توست...

اما یادش می یاید که نه، انگشت های من حتی با ناخن های بلندشان همیشه مهربان بوده اند. مثل اشکهایم که در اوج تنهایی با همین خیابان و آسفالتش شریک بودند.

حالا با غبارهایش باز شوری می اندازد در دلم که لابد همه ی رهگذرها دیده اند که تو چه دروغ های پررنگی می گویی. 

اما نه انگشتان تو همراه چشمهایت محال است قلب من را دریده باشد

 

دل خیابان را چگونه می شود درست کرد؟  

 

می شود بخیه زد؟ نخ جراحی؟ نه قابل بخیه نیست انگار

از دست غلتک و قیرسیاه هم کاری برنمی آید. جای آن چنگ ها برای همیشه در دل خیابان باقی می ماند.

سکوت... 

سکوت خیابان از ضجه های زنی که نوزاد مرده اش را به آغوش می کشید هم کشنده تر است.

تو که نمی دانی...

تو که صدای سکوت را نمی شنوی

 

من مرده ام حالا... خیابان دخترش را می زاید امروز 

                                                                    سحر اردیبهشت ۱۳۸۹ 

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 08:11 ب.ظ  توسط pinupgirl  |  21 نظر